تبليغاتX
سایه

سایه

غصه های دل تنها را به کسی باید گفت،یادمان باشد به کسی هیچ نگوییم!

بدیدارم بیا

در ساعت صفر!

قرارمان کمی آنسوی تر،کنار سنگ سیاه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 10:39  توسط سایه  | 

در روزهای آخر اسفند،

دلم را در گلدان ظریف شیشه ای رویاهایم میگذارم وتا هنگام بهار هر روز با یاد محبتهای دلنوازت نوازشش خواهم کرد،تا همچون گلهای بهاری سبز شود تا آن هنگام که سلام می گویمت تمام طراوتش را به چشمهای زیبای تو ببخشد!


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 14:18  توسط سایه  | 

حرفهایی هست برای گفتن!

حرفهایی هم هست که برای نگفتن است!

دلم میخواهد بنویسم اما واژه ها میگریزند از خاطر پریشانم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 0:13  توسط سایه  | 

 

می روم!

نه  نه ،می گریزم!

کاش این راه را نهایتی نبود!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:20  توسط سایه  | 

 

در همه جای این زمین بوی غربت می آید!

دلم غریب و تنهاست در زمین!

چقدر دیر!

چقدر زود!!!

 

 

-هیچ کس نشانی از آنجا که دلی چشم براه است ندارد!

شاید هم هیچ کس چشم براهم نباشد!

شاید سهم من غربت و تنهایی باشد!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:23  توسط سایه  | 

واژه ها، مثل ستاره های شب،

 تک تک توی ذهنم خودشان را نشان می دهند و بی درنگ قایم می شوند.

بزحمت می توانم چند تایشان را کنار هم ببینم!

دلم برای روزهایی که ستاره ها را یک گوشه آسمان شب کنار هم می چیدم تنگ شده!

تمام وسعت دلم پر شده است از سیاهی و تاریکی!  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 0:40  توسط سایه  | 

"امروز روز اول دیماه است"

چقدر این جمله تکرار میشود در ذهنم!

از صبح تا بحال هزار بار ذهنم را نوازش داده است آوای دلنشینش!

روحش شاد باشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:30  توسط سایه  | 

 

نگاهم که میکند حسرت توی چشمهای معصومش موج میزند!

کمی هم تمنا!

طفل معصوم وقتی که نمی دانسته تصمیم یعنی چه برایش تصمیم گرفته اند و وقتی که نمی دانسته است سرنوشت چیست،سرنوشتش را رقم زده اند!

دلم برایش می سوزد!

گاهی فکر می کنم از من خیلی تنهاتراست!!

تمام عمر در حصار کودکی اش زندگی کرده است و حالا انگار از روزنه ای خیابان را نگاه کرده است!

فکر میکنم تمام غرورش را زیر پایش گذاشته تا از پس حصاری که درآن گرفتار است سربرآورد و بانگاه ملتمسش و صدای لرزانش مرا از من تمنا کند!

دلم برایش میسوزد!

دلم برایش میسوزد!

نگاهش که میکنم گمشده را می ماند در کویر!

تفاوت سراب و چشمه را برایش شرح می دهم و می گویم که از کدام طرف باید برود و می روم!

اما او همانجا چادری بر پا میکند و چشم به سرابی دور می دوزد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 1:18  توسط سایه  | 


به چشمهایش که نگاه میکنم،پر میشوم از طراوت بهار!

چشمهایش مثل بهار می ماند!

مثل روزهای اول بهار که همه جا یک جور دیگری سبز است!

چشمهایش زیباست و حکایت تنهایی را زیباتر روایت میکنند،

وقتی به چشمهای زیبایش نگاه میکنم!


دلم می خواهد ساعتها بنشینم و چشمهای زیبایش را نگاه کنم!

چشمهایش را دوست دارم !

مثل روزهای اول بهار که همه جا یک جور دیگری سبز و زیباست!

یک روز وقتی پای صحبت های دلم نشسته بود،آرام و بی سر و صدا همه جای دلش را سرک کشیدم !

دلش هم مثل چشمهایش قشنگ بود!

همیشه دلم برایش تنگ میشود!

دلم برایش تنگ شده است!

دلم تنگ شده برایش!!

-این چشمها را در عکس های زیبایش تماشا میکنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 0:21  توسط سایه  | 

 

تنهایی!

گاهی رنج و زمانی لذت میبرم از آن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 23:2  توسط سایه  |